ختنه...
عزیز مامان بعد از کلی مقاومت در برابر همه بلاخره قانع شدم که باید ختنه بشی 3 تیر به اتفاق بابایی و مامان جون رفتیم ... عزیزم 42 روزت بود الهی برات بمیرم مامانم...پا به پات گریه کردم سامیارم آخه این مهر مادری چیه که طاقت کوچکترین درد و برای پاره تنت نداری .... 12 روز بعد هم این حلقه کذایی افتاد.
نویسنده :
مامان میترا
13:17
24 اردیبهشت
عزیز دلم ....سامیارم الان که می خوام خاطره به دنیا اومدنت رودارم مینویسم تو مثل یه فرشته پاک و معصوم کنارم خوابیدی ومن خدای بزرگم رو هزار با شاکرم که من رو لایق مادر شدن دونست... اما برات بگم از 24اردیبهشت که از صبح حال خوبی نداشتم دوباره فشارم بالا رفته بود ظهر به اصرار مامان جون به بیمارستان زنگ زدم وگفتم فشارم 15 شده گفت باید بیای تا دکتر چک بکنه اما من باز مقاومت کردم آخه هنوز خیلی زود بود اما عصر دیگه با بابا امیر راهی شدیم تو اورژانس دکتر منو ویزیت کرد و خیلی نگران گفت چرا تا الان نیومدی خدا فقط رحم کنه سریع دستور داد منو ببرن اناق عمل واز شانس خوبمون دکت کرم نیا هم تو زایشگاه بود. سامیار مامان... خیلی سخت بود من حتی ...
نویسنده :
مامان میترا
17:56




